جمعه بیست و سوم اردیبهشتماه سال 1390 :: نویسنده : ehsan okhrati
چندین سال پیش ؛ دختری نابینا زندگی میکرد که به خاطر نابینا بودن از خویش متنفر بود ؛ او از همه نفرت داشت الی نامزدش .

روزی ؛ دختر به پسر گفت :

« اگر روزی بتواند دنیا را ببیند ؛ آن روز ؛ روز ازدواجشان خواهد بود .»

تا اینکه سر انجام شانسی به او روی آورد و شخصی حاضر شد تا یک جفت چشم به دختر اهدا کند ؛ انگاه بود که توانست همه چیز از جمله نامزدش را ببیند .

پسر شادمانه از دختر پرسید :

«  آیا زمان ازدواج ما فرا رسیده ؟ »

دختر وقتی دید پسر نابینا است ؛ شوکه شد ؛ بنابر این در پاسخ گفت :

« متاسفم ؛ نمی توانم با تو ازدواج کنم ؛ آخر تو نابینائی .»

پسر در حالی که به پهنای صورتش اشک می ریخت ؛ سرش را به پائین انداخت و از کنار تخت دور شد و بعد رو به سوی دختر کرد و گفت :

 بسیار خوب ؛ فقط از تو خواهش میکنم  ؛ مراقب چشمان من  باشی





نوع مطلب : این دنیا، 
برچسب ها :




MoSaFeR
ارزش یکبار خواندن را دارند
درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : ehsan okhrati
موضوعات
نویسندگان
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

                    
 
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic